تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
اینجا ناشناس مینویسد... اگه حرفی زدم که ناراحت شدید معذرت میخوام


۷ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است
‏اسکار بدترین یهویی هم 
میرسه به : یهویی رفتن..
+فردا تولدش است ...

Unknown 96 ۹۶-۷-۲۶ ۱۱ ۸ ۹۵

Unknown 96 ۹۶-۷-۲۶ ۱۱ ۸ ۹۵


سلام ۴ روز نبودم 

و نتم اینقدر ضعیف بود که نمیتونستم بیام و سر بزنم 

خیلی خیلیییی خوش گذشت تهران و کنگره و این چندروز با آدمایی که هرکدوم از شهرهای مختلف بودن و هرکدوم به لهجه ی زیباشون حرف میزدن ما هم اتاقی هامون برای خراسان جنوبی و چهارمحال بودن و خدایی لهجه شون رو دوست داشتم و لهجه شون به منم سرایت کرد:))

خیلییی خوب بود تهران مخصوصا شب 

تهران تو شب خیلی قشنگه مخصوصا که ما بالا شهر بودیم و از اون بالا تهران زیر پاهامون بود و من به ستاره های دوست داشتنیم نزدیک تر 

فقط اینکه چرا تو تهران تو خونه ها این همه چراغ روشنه ؟؟؟ ://

باغ کتاب اگه اشتباه نکنم اسمشو عالی بود یعنی عالی خیلی دوسش داشتم 

سه تا کتاب که خیلی دوسشون دارم دوتا کتاب از فاضل نظری و عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی 

اونجا که بودیم با بچه ها جمع میشدیم و شب شعر داشتیم شعر میخوندیم و چه قدر برای من لذت بخش بود 

و تنها درد من خشکی اونجا بود که واقعا اذیت شدم و هنوزم لبم خشکه و میسوزههه :((((

کنگره عالی بود ولی من چون آزمون داشتم و کارت مهمان گرفته بودم نتونستم تو اختتیامیه حضور داشته باشم و جایزه مو خودم بگیرم و حتی از سخنرانی آقای قرائتی محروم شدم :((

و ای کاش آزمون نمیرفتم چون افتضاح بود خیلی خسته بودم و از ۵ بیدار بودم حوزه ش خیلی بی نظم بود و دور بود تهرانی ها چرا حوزه شون دوره صبحونه نخورده بودیم و کلا من اصلا تمرکز نداشتم تو آزمون همه پشتیبان ها حرف میزدن تعداد بچه ها زیاد بود و بغل هم نشستن بودن و اشتراکی انگار داشتن حل میکردن چون باهم حرف میزدن و خلاصه داغون بود و پشیمون شدم 

در کل همه چی خوب بود شاه عبدالعظیم هم رفتیم بسیار خوب و من اولین بارم بود که رفتم خیلی خیلی خوش گذشت 

رودبار یا منجیل نمیدونم کدومو وایستادیم زیتون و لواشک گرفتیم لواشکش خیلییی خوشمزه س :))

خلاصه که خیلی خوش گذشت :))

و در آخر ۶۲ تا پست بود که من همه رو خوندم ولی دیگه نشد کامنت بزارم چون اونجوری خیلییی زمان میبرد و اینکه اون پستایی که ندیدم و شرمنده م 

خوشحالم دوباره برگشتم 

و اینکه تو این چندروز با بچه هایی بودم که خیلییی خوب بودن و اینقدر خوب بودن که من شرمنده میشدم پیش خودم که بقیه بهم میگن خوبم چون من در مقابل اونا صفر بودم صفر مطلق ...

تصمیم گرفتم منم خوب بشم خیلی مثل اونا :)

من خیلی خوش شانس بودم که تونستم تو این همایش شرکت کنم ولی یه ذره بدشانس بودم که خواستم برم بالای تخت دو طبقه که تخته میلش شکست و پام رفت توش و کبود شد خیلیی و کمی ترسیدم از کبودی پام و مجبور شدم خودم به مامانم بگه و بعدا نبینه بکه چرا نگفتی و اونام نگران شده بودن و هعی زنگ میزدن زیاد درد نمی کرد و مشکل نداشتم ولی خیلییی کبود شد و اینم شانس ماست به خاطر همین دیگه رو زمین خوابیدم :))

وگرنه من از تخت دوطبقه نمیترسم و نمیفتم از روش :)

در ادامه چندتا عکس از جاهای مختلف که رفتیم البته بیشتر بود :))


سلام 

چرا اینقدر بی تفاوتیم 

امروز صبح از بس عجله کردم برسم مدرسه زیپ کیفم باز بود متوجه نشدم و رفتم یه مسیری رو که تو مسیر یه عالمه دانش آموز (چون توکوچه مون مدرسه س) دوتا خانوم بزرگ هرکدوم تو یه فاصله ی جدا دیدم که هییییچ کدوم در راه خدا بهم نگفتن کیفت بازه :((( والا وقتی فهمیدم اعصابم خورد شد خجالت کشیدم و حتی یه روز بارونی قبلنا که کیفم دوتا زیپ داشت و من زیپارو گذاشتم بالا و چون پر بود وقتی گذاشته بودم رو شونه م زیپش باز شده بود و من متوجه نشدم و همه کتابام خیس شد اونم هیچکی نگفت از اون به بعد حواسم خیلی جمع بود تا امروز که عجله کردم و یه دفعه ای قبل اینکه از خیابون رد شم فهمیدم .

و اما گیجم و اعصابم خورده 

کنگره ملی انجمن اسلامی که از فردا تا روز جمعه است اونم تو تهران و من باید از شهر خودمون برم و نمیتونم برم چون دوتا کلاس دارم و آزمون دارم که اگه بخوام کلاسامو نرم باید پولشو بدم که اگه حساب کنیم از اون مقداری که قراره تو کنگره جایزه بگیرم بیشتر میشه 

و بابامم میگه نرو و اجازه نمیده 

و فقطم من چون مسئولم میتونم برم چون کنگره کشوریه و کارت صادر میشه کسی نمیتونه به جای من بره الان نمیدونم چیکار کنم 

عجب روزگاری شده 

هعی هعی این مدت همش کار میریزه رو سرم به جای اینکه سرم خلوت شه بتونم درسمو بخونم :((((


بعدا نوشت: تهران روندگانیم . راضی کردندگانیم :))

سه روز نمیرسم که پستاتون رو ببینم از همین الان عذرخواهی میکنم اومدم جبران میکنم :)

عشق زیباست و حرمت دارد رو بخونید.


Unknown 96 ۹۶-۷-۱۷ ۱۵ ۳ ۱۰۹

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۷ ۱۵ ۳ ۱۰۹


از اتفاقات این روزهایم که بگذرم از اتفاق مجهول دیروز نمیتوانم بگذرم .
این روزها که برخلاف همیشه سخت سپری میشوند و من اما مثل همیشه محکم مانده ام بر پاهای خودم و همچنان خودم با سختی ها مقابله میکنم .
دیروز یک عدد ناشناس پیام عجیبی برایم فرستاد و حتی از اصرار من که مبتنی بر معرفی خودش بود سرباز کرد و آن را موکول کرد به بعدا و گفت بعدا خواهم فهمید ...
فکرمیکنم ناشناس بودن من به دیگران هم سرایت کرده است :(((
این روزها کم سردرگمی و ذهن مشغولی دارم هعی هم به آن ها اضافه میشود و اما این ورای همه ی آن مشغولات ذهنی من بود .
آخر انصاف نیست آدم را منتظر بگذارید و ذهنش را درگیر کنید و بگویید بعدا میفهمید اصلا هم که مهم نباشد برای من مهم است چه کنم که کمی کنجکاویم بیش از اندازه است 😥

این را برایم فرستاد به انضمام این پیام
 "ببخشید اگه مزاحم شدم خدا میدونه قصد مزاحمت یا اذیت نداشتم فقط چیزی که آشکار نمیشه بگم رو گفتم. یا علی ..."

خب خواهر یا برادر گرامی که نمیدانم حتی جنسیتت چیست اشتباه معنی کردی دیگر این جمله نمیگوید همین طور سرت را بندازی بروی بهش بگویی که آن هم چی به طور ناشناس
بعد هم از این جمله میشود اینگونه تفسیر کرد که آدم ها باید علاقه شان را به زبان بگویند نه اینکه انتظار داشته باشند طرف مقابل خودش از کارهایمان بفهمد و چون میداند که دوستش داریم دیگر به او نگوییم .

پی نوشت۱: در واقعیت این پیام برایم فرستاده شده نه در این وبلاگ
پی نوشت ۲: وقتی از ناشناس پرسیدم شماره ام را از کجا آوردی این جوابش بود " بیشتر نمیشه توضیح بدم ، دعا کنید خدا کار همه مردم رو درست کنه من هم روش ، بابت شماره هم حلال کنید خدا میدونه که قصدم اذیت یا مزاحمت نبود "
من هرچه فکر کردم نتوانستم بفهمم چه کسی میتوانست این پیام را بفرستد هعی هعی :(
آه که ذهنم دیگر یارای فکرکردن ندارد .
مخم دارد سوت پایان را میکشد به گمانم ...:((((
کمی رحم لطفا باید کرد به این منِ ناشناس  :)

درس خواندن خوبه اگه کنکور و تست نبود آنوقت همیشه درس میخواندم بدون امتحان^_^


بعدا نوشت: ناشناس گرامی که دوست دارم کله اش را به دیوار بکوبم رمزی حرف میزند البته در عکس آن هم برروی پروفایل 

من یه مصرع از شعر گذاشتم اون برداشت بیتش رو گذاشت رو پروفایلش 

بعد من گذاشتم چالش من : ناشناس کیست و پایینش عکس پروفایلش که اشاره به بیت شعره بود رو گذاشتم 

این رو گذاشت

بعد من گذاشتم اشتباه گرفتید 

اینو گذاشت

آقا به مکانی برای کوباندن سرمان احتیاج داریم 

راهی نمیدونید پیدا کنم کیه از شماره تلفنی چیزی :(((

کمککککک

امروزم تو امتحان شیمی بی دقتی کردم شدم ۸/۵ از ۱۰ بعد همه داشتن تقلب میکردن برگه دوتا دوستام با تقلب کپی هم بود معلم میگه برگه هاتون چه قدر شبیه همه تقلب کردید بعد گفت نه از شما بعیده(کی گفته آخه زرنگن ولی استاد تقلبن هیچکیی یعنی هیچکی نمیفهمه شانسم دارن همیشه کنارهمن تو امتحان نهایی هم بغل هم بودن بااینکه شماره هاشون از هم دور بود بازم کنارهم بودن و اونجاهم هیچکی نفهمید اخه بی عدالتی چه قدر ) آخرشم که نفهمید و اونا دروغ گفتن اعصابم خورد شد حالا خوبه اونام مثل من شدن وگرنه ... تو امتحان فیزیکم تقلب کردن 

معلما چرا متوجه نمیشن واقعا که من راضی نیستم 


Unknown 96 ۹۶-۷-۱۵ ۱۸ ۴ ۱۶۵

Unknown 96 ۹۶-۷-۱۵ ۱۸ ۴ ۱۶۵


سلام من پیش دانشگاهیم و اصولا چهارشنبه ها چون مدرسه نداریم باید خونه درس بخونم ولی من امروز از صبح مدرسه بودم و تا ساعت ۱۴:۱۵ 

و یه عالمه کار داشتیم . فضاسازی محرم و مراسم مداحی و اینا و ....

و علنا با وسایل اندک چیز خوبی از آب در اومد و راضیم خداروشکر :))

خیلی خسته شدم ولی واقعا خوشحالم 

اینم نتیجه اش تو ادامه مطلب ببینید :)


از رفتن که حرف میزنید داغ دلم تازه میشود نه که فراموش کرده باشم نه فقط خودم را سرگرم کارهای دیگر میکنم که ذهنم به آن سمت نرود ‌...

سخت است داغ دار دوستی باشی که همسن خودت باشد.سخت است وسط امتحانات دوستت را از دست بدهی سخت است در همان کلاسی درس بخوانی که دوستت دیگر در آن نیست .

سخت است در سن ۱۷ سالگی داغدار شوی و زجه بزنی برای جوانی دوستت که رفت سخت است مادرش را ببینی که هرروز خمیده تر میشود سخت است ببینی دوستت تا ساعت ۵:۴۹ دقیقه بیدار بود اما صبحش دیگر نیامد برای امتحان سخت تر آن است که وسط امتحان مدیر مدرسه ات گریه کند و پچ پچ با معلم ها حرف بزند سخت تر آن است که هرچه بپرسی چه شده نگویند و به جای آن بگویند هیچی بعد خودتان متوجه میشوید سخت است بپرسی امروز کسی نیامده دوستانت بگویند آره فلانی نیامده و تو هر فکری به سرت بزند به جز اینکه اتفاقی برای او افتاده باشد اخر دیده بودی تا صبح بیدار بود و درس میخواند ...

هعیی دنیا بسی ناجوانمردانه گل هایش را می رباید . 

و عجب تر اینکه بهترین گل هایش را انتخاب میکند ... :((((

اگه دوست داشتین اهنگ زیر را گوش کنین 




دریافت


Unknown 96 ۹۶-۶-۱۵ ۷ ۳ ۷۱

Unknown 96 ۹۶-۶-۱۵ ۷ ۳ ۷۱


سلام امروز رفتیم بازار اما از بس هوا گرمه درسته تویه بازار تجاری بودیم که سرپوشیده بود ولی داشتیم هلاک میشدیم 

خوب گرمه دیگه البته بازم به گرمای مناطق جنوب کشورمون نمیرسه

بگذریم آقا دوتا از عموهام و باخانواده شون دیدیم حرصم دراومد اونا همش باهم میرن به ما نمیگن اینقده بدم میاد ایش:/

والا حسود نیستم ولی وقتی من میگم درس دارم و مهمونی نمیرم همه ناراحت میشن ولی وقتی مثلا دخترعموهام درس داشتن مهمونی نمیومدن هیچکی بهشون حرف نمیزد 

همه هم از اون عموهام تعریف میکنن مثلا خیلی خوبن و عدالت و برقرار میکنن خب این عدالت نیست بین برادر زاده ها فرق بزارن ماهم دل داریم دلمون میشکنه البته من عادت کردم بزنم به در بیخیالی ولی واقعا ناراحت میشم و تنها کاری که میکنم سکوته که کسی ناراحت نشه 

ما ها که بچه بودیم عموم برای دخترش و یه دختر عموی دیگه م میکروسکوپ گرفت منم میخواستم ولی واس من نگرفت اصن موند رو دلم اون چیزایی که وقتی واسه دخترش میگرفت واسه اون یکی دختر عمومم می گرفت... منم بزرگ میشم واسه دخترم میگیریم :/

چیکار کنم از ما که گذشت پیر شدیم دیگه 

اصن باهاشون قهرم خخخ 

بعدش رفتیم کنار دریا خیلی وقت بود شب کنار دریا نبودم 

هیچی مثل آرامش دریا نیست اونم تو شب خیلی خوبه 

حداقل بهتر از روزه هم گرم نیست هم منظره ی مسافرین عزیز و آزاد و نمیبینیم که اعصابمون خورد شه خب اصن رعایت نمیکنن که مخصوصا آقایون البته با عرض معذرت 

ولی من واقعا بدم میاد به خاطر همین ما کلا دریا نمیریم :(((

(رعایت شئونات اخلاقی خیلی خوبه 

و اینکه آقایون هم باید پوششون رو رعایت کنند فقط خانم ها که نباید رعایت کنند به نظرم زشته )

:|

 

عکس هم از دریامون😍

هوا تاریک بود عکسا خوب نمیوفتاد واسه همین تاره   :((


Unknown 96 ۹۶-۶-۱۱ ۳ ۳ ۵۳

Unknown 96 ۹۶-۶-۱۱ ۳ ۳ ۵۳


زندگی آسان یا سخت می گذرد بدون اینکه ما در گذر آن دخل و تصرفی داشته باشیم تنها خداست که قدرتمند و آفریننده این جهان پراز رمز ورازاست اما این ما هستیم که چگونه گذر این روزها را تعیین میکنیم با اعمال و رفتارمون و با عشقی که نثار همدیگر میکنیم و اگه همه تصمیم بگیریم که از خودمون برای ساختن یک زندگی ایده آل شروع کنیم مطمئن باشید که هیچ بدی تو هیچ جای جهان وجود نخواهد داشت پس خوب باشیم و خوبی کنیم تا خوبی نسل به نسل منتقل بشه🤗😍😍😄


دنبال کنندگان بیانی
نویسندگان